تبليغاتX
عصر عسرت
 
 

پيتر تراوني/ترجمه: سيد مجيد كمالي

 تاريخ فلسفه، تنها، اثري به جا مانده از تصميم‌ها و آرا نظري نيست. بلكه بيشتر، اين امكان را مي‌گشايد كه كنش‌هاي بي‌وقفه آدمي در قرون متمادي را به فهم درآوريم. تاريخ تفكر – و همچنين تاريخ سياست – بواسطه برخي آراء و تصميم‌هاي ماخوذه در فلسفه افلاطون و ارسطو، تعين يافته است. اين تاريخ، تاريخ متافيزيك است. سنت فلسفه اروپايي، بنا را بر اين گذاشته است كه در پرسش از حقيقت خود را به  قلمرو گزاره، يعني به قلمرو منطق، محدود كند. متافيزيك در جريان تاريخ عقلي مغرب‌زمين، خود را همچون ابزاري لا‌اقتضا براي غلبه بر آدميان و اشياء نشان داده است. متافيزيك، بواسطه اراده سوژه خودبنياد ـ كه اهميتي روزافزون يافته است ـ  به وسيله‌اي تمام بدل شده كه به مدد آن هر امر غير منطقي به حاشيه رفته است. از همين‌روست كه هايدگر، از نحوه‌اي غلبه ضروري بر متافيزيك سخن مي‌راند. مقصودي، پيش از هر چيز اخلاقي، او را بر آن مي‌دارد تا پرسش‌هايي ديگر و خلاف آمد عادت مهيا كند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  88/08/03ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

مارتین هایدگر

ترجمه: سید مجید کمالی

می‌خواهم 2 خاطره خود از ارتگا یی گاست را به طور مختصر بیان کنم. این خاطره‌ها برایم ارزشمند هستند و هر کدام 2 مواجهه را در حافظه من زنده نگاه می‌دارند. 

نخستین خاطره بر می‌گردد به روزهای برگزاری دومین سمینار شهر «دارم اشتدت» در اوایل اگوست 1951. قرار بود من و ارتگا در این سمینار که عنوان آن «انسان و فضا» بود، سخرانی کنیم. پس از آنکه خطابه خود «ساختن، سکنی گزیدن، اندیشیدن» را ایراد کردم، گفت و گویی در میان آرشیتکت‌ها و دانشمندان مشهور حاضر در آنجا – که  دور میز بزرگی که روی سن  تالار دارم اشتدت قرار داشت نشسته بودند – در گرفت. خودم در جایگاه مستمعین نشسته بودم. در همان آغاز یکی از شرکت کنندگان حاضر در میزگرد حملات تندی را به خطابه من وارد کرد. آنها بر این ادعای خود پای فشاری می‌کردند که خطابه من نه تنها پرسش‌های اساسی را بی‌پاسخ گذاشته، بلکه به واسطه طرح نوعی تفکر آنها را تخریب کرده‌است؛ توگویی این مسائل با تفکر من،  پاسخی تهی و پوچ یافته‌اند. در این لحظه، ارتگا یی گاست درصدد سخن گفتن برآمد و بی درنگ میکروفن سخنران کنار دستی‌اش را به سوی خود کشید و خطاب به جمعیت حاضر چنین گفت: «خدای عزیز و مهربان به متفکران تخریب‌گر نیازمند است تا حیواناتِ دیگر چُرت نزنند».  بواسطه همین عبارت تامل بر انگیز، اوضاع به سرعت تغییر کرد. اما این کلمات تنها تامل برانگیز نبودند بلکه پیش از  هر چیز جوانمردانه بودند. روح همواره اصیل و شرافتمند گاست در مخالفتش با سخنرانی‌ها و نوشته‌هایم را بیش از هر چیز تحسین کرده و ارزش می‌گذاشتم، آنگاه که او با بسیاری توافق نداشت و از برخی که اصالت او را به ظاهر تهدید می‌کرد، دل‌نگران می‌شد.

در یکی از این روزها در دارمشتات، به هنگام عصر، جشنی در باغ خانه معمار شهر بر پا بود. ساعتی بعد، به هنگام قدم زدن در باغ، ارتگا را دیدم که تنها در آلاچیقی نشسته بود؛ در حالیکه کلاهی بزرگ بر سر داشت و جام شرابی پیش دست. سر حال نبود. با دست اشاره‌ای به من کرد؛ کنار او نشستم، نه فقط به خاطر دوستی بلکه از آن رو که مبهوت ناراحتی عمیقی بودم که از چهره روحانی‌اش بر می‌خواست. چندی نگذشت که دلیل این ناراحتی، در آن آلاچیق نه چندان روشن به روشنایی آمد. ارتگا به دلیل ناتوانی تفکر در برابر قدرت‌های دنیای کنونی دچار یاس شده بود. اما در عین حال حالات او از نوعی تنهایی و انزوا حکایت می‌کرد که ابتدائا نمی‌توانست ناشی از شرایط و وقایع بیرونی بوده باشد. [پس از مدتی]... گفت و گوی بی‌رمق ما به سمت پرسش از نسبت تفکر با زبان مادری کشیده شد. ناگهان سیمای ارتگا برافروخته شد: او فکر می‌کرد در سرزمین مادری‌اش است و از مثال‌هایی که از زبان می‌آورد، متوجه شدم که چقدر قوی و بی‌واسطه با زبان مادری‌اش می‌اندیشد. تصور تنها بودن او در جست و جو گری، به تصویری که از جوانمردی‌اش در ذهن داشتم افزوده شد؛ اما در عین حال این تصور با نوعی کودک‌مآبی او هم عجین بود که البته با ساده لوحی فرسنگ‌ها فاصله داشت؛ چراکه ارتگا مشاهده‌گری تیزبین – البته دست کم نه در مورد نتایجی که رفتارهای معمولش به بار می‌آورد -  بود.

دومین خاطره به «بوهلرهوهه» باز می‌گردد؛ جایی که ما در پیش از ظهر یکشنبه‌ای، با شدت فراوان و بسیار تند و تیز ـ البته در چهارچوبی دلپذیر و خوشایند ـ به بحث پرداختیم. درباب مفهوم هستی و ریشه‌شناسی ارزش‌های بنیادی فلسفی پرسش‌هایی را مطرح کردیم. این بحث و جدل بر اطلاعات پردامنه ارتگا از علوم مختلف شهادت می‌داد. اما در عین حال نشانگر نوعی پوزیتیویسم بود که خود را در مقامی نمی‌بینم درباره آنها دست به قضاوت بزنم؛ چراکه من تنها با نوشته‌های اندکی از او آشنایی دارم و آنهم از طریق آثار ترجمه شده‌اش. بعد از ظهر همان روز، به هنگام صرف چای، برای من و همه حاضران، تاثیر ماندگار شخصیت ارتگا یی گاست روشن شد. ارتگا درباره موضوعی – برنامه ریزی نشده و به قاعده نیامده - سخن گفت که می‌توان به آن نام «انسان اروپایی و مرگ» داد. بی‌شک او تنها چیزهایی را بیان می‌داشت که از مدت‌ها پیش با آنها مانوس بود، اما نحوه اظهار او فاش می‌ساخت که چه فاصله دوری با شنوندگان مسحورش داشت؛ شاید در ساحتی که همینک در آن ورود کرده بود. هرگاه به ارتگا یی گاست می‌اندیشم، سیمایش پیش چشمم می‌آید، چهره‌ای که در آن بعد از ظهر در سخنرانی از خویش نشان داد،  سکوت عمیق و ایما و اشاره‌اش، جوانمردی‌و تنهایی‌اش، کودک‌مآبی‌اش، دانش گسترده و رندی فریبنده‌اش. 

 

  نوشته شده در  88/05/12ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

 درك جرتسن

تلخيص و ترجمه: سيدمجيد كمالي

دانشمندان در كار تركيب استروئيدها، گزارش دادن از سيارات دور، ايجاد ياخته ‌هاي عصبي و تحقيق در باب ساختار اتم هستند و ميليون ‌ها پوند را در آزمايشگاه ‌هاي عظيم خود هزينه مي‌ كنند. در مقابل فلاسفه در حالي كه در اتاق ‌هاي خود در گوشه  اي خلوت گزيده  اند، در كار تحقيق بي  پايان در آثار افلاطون و ارسطو هستند . در حالي كه اغلب فلاسفه با احترام در باب علم سخن مي‌ رانند، بيشتر دانشمندان نگاهي تحقيرآميز به فلسفه دارند. اين مقاله در پي شرح طريقي است كه در آن علم و فلسفه از شش قرن قبل از ميلاد در تعامل با يكديگر بوده‌ اند....


ادامه مطلب
  نوشته شده در  88/03/18ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

پاتریشیا آلتنبرند جانسون/ترجمه: سید مجید کمالی

پروا[1] (sorge)

توصیف‌هایدگر از در- عالم- بودن، سیری طولانی دارد. وی وصف تناهی آدمی را با این دید آغاز می­کند که ما، در زندگی روزمره و اُنتیک گم شده­ایم و از این رو، وجود و امر وجودشناختی را فراموش کرده و از آن غافلیم. در طی تحلیل در- عالم- بودن، فهمی اجمالی نسبت به امر وجود شناختی حاصل می­کنیم، اما در عین حال بر ما معلوم می­شود که این دریافت، به طرفه­العینی در فعالیت­های روزمره­مان پنهان می­شود. به عنوان مثال، بر ما مشخص است که رابطه ما با همسایه بر پیش­فرض­هایی مبتنی است. خود تشخیص این امر، ما را در موقعیتی بهتر برای بررسی این پیش­فرض­ها قرار می­دهد و [نیز] پرسش از چیستی و طرز تلقی­مان از همسایه­مان، بیشترین کمک را به ما برای شناخت وی خواهد کرد. اما همین که همسایه [برابر ما] ظاهر می­شود، آن پیش­فرض­های نااندیشیده سربرمی­آورند و ما بار دیگر با سوء ظن با وی مواجه می­شویم. رسالتی که‌هایدگر برای دازاین قائل می­شود، این است که از خود  فهمی   حاصل کند.  به منظور تحقق این امر، دازاین تا حدی باید بر درگیری­های روزمره فائق آید. با این حال، دازاین نمی­تواند خود را از واقعیت موجود برهاند. کاری که دازاین باید انجام دهد این است که بدون ترک گفتن وجود هر روزه­اش، دیگر بار، بینشی نسبت به امر وجودشناختی بدست آورد.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  88/02/28ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM